نمی دانی
با چه شوقی سوی تو دویده ام
هر بار !
و نپرس چگونه فهمیده ام
این بار
شوق تو همان بیشعوری ست.

نوشته شده توسط |Alireza| در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 |
 انگار من هر زمستان باید بشکنم! زمستا ن  88 شکستم، زمستان 89 هم همینطور، آخرین بار هم آذرماه امسال بود. آذز امسال اصلاً هم پاییز نبود، همان زمستان بود که عمیقاً شکستم. حالا مگر من شکستنی هستم؟ بهتر است بگویم فرو ریختم آوار شدم! انگار تمام سال آجر روی هم می چینم که زمستان با آور کردنشان سرم را گرم نگهدارم. اگر در سایر شکستن ها یا فرو ریختن ها تابع شرایط به وجود آمده بودم اینبار تن خودم خارید که با لگد های جانانه ای چیده هایم را نقش بر خاک کردم! باید دیگر دست از کار های احمقانه بردارم؛ آنچنان که عاقلم عاقل بمانم، آنچان که بر احساسم گور می کنم بکنم و راهی را که معلوم است، تنها راه پیش رو را پیش بگیرم. بروم و بروم تا هزار روز بعد اینجا یعنی هزار روز قبل از امروز نباشم.
حتماً یک عیبی دارم! حتماً جایی از مغزم خراب شده است. از گذشته شبحی ساخته، وقت و بی وقت به جانم می افتد. گذشته ای که هیچ نبود آینده را هم هیچ می کند. این راه لعنتی اصلاً هم معلوم نیست! حتی اطمینان ندارم اصلاً وجود داشته باشد. من هستم و فرو ریختن چیز هایی که چیده ام! من هستم زمستان هم هست شکست هم که نمی شود نباشد. کاش می شد زمستان ها به خواب زمستانی رفت. وقت بیدار شدن همه چیز سر جایش باشد! اگر نبود هم نبود گناه من نیست.
تکلیفم با خودم روشن نیست، البته کاملاٌ هم روشن است اما قابل فهم نیست، چرا؟! کاملا هم فهم است به شعورم توهین نمی کنم. پس چه چیزی نیست؟؟؟ مانند خاموش کردن آخرین چراغ روشن، در تاریکی فرو رفتن! شبح گذسته تاریک در حال تاریک! مانند خاموش کردن آخرین آوا ها، در سکوت فرو رفتن! شبح گذشته مسکوت در حال بی حرفی!    و حالا اگر خاموش کردن ها دست من نباشد! لحظه های روشن با فکر خاموشی به سیاهی تباه می شود!

نوشته شده توسط |Alireza| در یکشنبه هجدهم دی 1390 |
احتمالا تو یک بار زاده شدی
به زیبایی!
و باز
با هر باز و بست در
تکان ابر دود اتاق
ریزش خاکستر سیگار
به دنیا می آیی!

با هر صدای پای ناشناس
از پشت سر
در خلوت پیاده رو
به دنیا می آیی!

با هر کلمه غمگین
ورق های زرد
اول کتاب های کهنه
به دنیا می آیی!

با هر عرق سرد پیشانی
بیداری بعد از
خوابی کابوس وار
به دنیا می آیی!

تو
بی بهانه
بی لقاح عشق و فریب
بی بستر زمان
به دنیا می آیی
که تنها سقط کنی دنیایی را که
احتمالا هرگز بی تو زاده نمی شد.

A.k403

نوشته شده توسط |Alireza| در یکشنبه یازدهم دی 1390 |
پیرهنم را که می خواست دربیاورد همه جا آبی شد.
دست پا می زنم خوب می دانم که شنا بلد نیستم.
دوباره غذا ته گرفته، این بار دیگر طاقت ندارم.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم برف نشسته آدم برفی دیروز پیدایش نیست.
مسخره این چه وضعی است.
گرم است احساس خفگی میکنم لذت بخش تر از این چیست.
دستمال گفتم دستمال را بده.
آخ خ خ خ وحشی این چه کاری بود.
این صبح های لعنتی.
جنس آنها از فولاد است یا خمیر بازی.
چرا هر وقت که عینک می زنی عصبانی می شوی.
عینکی بود عینکی نبود خودش بود خودش نبود.
امروز هم نشد فردا ولی تمامش می کنم.
یعنی او تنهایی این همه سیگار کشیده است یعنی دیگر رژ لب نمی زند.
این بوی عجیب  آه اینجاست.
مامان باور کن امروز مریضم چرا کسی به فکر من نیست.
آرمیچر ماشین سفیده کجاست.
مواظب باش کف اتاق خیس است کوفت زود تر می گفتی.
من همیشه از سو سیالیست و اومانیست و این مزخرفات متنفر بوده ام پیرزن عوضی.
خدایا نفهمد نفهمد نفهمد خدایا فقط همین یکبار.
پله اول پله دوم هرچه بالاتر می روم ته دلم خالی تر می شود.
تا به حال مو هایت به این زیبایی فر نشده بود حالا بگیر بخواب.
تلفن تلفن آن وامانده را یکی خفه کند.
محکم هم که می کشم باز خاموش می شود هر چه باشد از اسب افتادن بهتر از خر سواریست.
لیز بود نفهمیدم ببخشید.
تمام دوست داشتن خودخواهی ست من خود خواه نیستم دوستت ندارم.
آقا باور کنید که بیدار بودم.
یک مشت بیشتر نبود ببین که زنده شدن.
بی صاحب را بنداز دور یکی نو بگیر حداقل چیزی که با برق کار کند.
هااااا کی کی خدا بیامرزدش.
عزیرم فکر می کنم زیادی دست و پا گیر شدم.
اینکه تلخ نیست حتی گرم هم نیست.
خودم هم نمی فهمم که کی و چطور بهانه ی تو را می گیرم.
12 ساعته 10روزه 30ماهه 20ساله ول کن دیگر نشمار.
صد دفعه گفتم روزنامه های صبح خبر های امروز که هیچ اخبار دیروز را هم چاپ نمی کنند.
بر نمی گردم هرگز بر نمی گردم می روم می روم ولی کجا.
آب نارنج خود نارنج پس هیچ.
چون تو هستی با کسی نیستم یا چون با کسی نیستم تو هستی.
سوسیا لیست شده ام سوسیا لیست شده ام لیبرا ل شده ای.
از کجا بیاورم؟ ندارم ندارم ندارم هاا آن را که دارم.
همه چیز بهم ریخنه بود که دیدمت همه چیز بی ریخت شد که دیدمت.


چهارشنبه.
دی.

نوشته شده توسط |Alireza| در جمعه نهم دی 1390 |