مرا عزاست نه عید! این چه عید قربان است؟/ که گوسفند وطن زیر تیغ خصمان است
مرا به جامهی عیدی مبین، دلم خون است/ درون عزاست و برون چراغان است

کباب بَبیی
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
قصاب پیروز،مست
راسته ی تورا بر سفره نشسته است
کعبه را در پستوی خانه نهان باید کرد.
#عنوان پست نام رمان زیبایی از رضا قاسمی می باشد
#دو بیت اول هم از میرزاده عشقی (پیدایش از سامان)
*کشتار ناجوان مردانه هزاران هزار زبان بسته مبارک !
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن، اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر، گرانیدن به هر سوی
ز امواج خروشان، تندخویی
ز روز و شب، دو رنگی و دورویی
صفا از صبح و شورانگیزی از می
شکرافشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره، شادی آفرینی
ز پروین، شیوه بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبکروحی ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک، تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان، کینه جویی
ز طوطی، حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو، نا استواری
ز دور آسمان، ناپایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن، ریخت ایزد
ندارد در جهان، همتای دیگر
به دنیا در بود، دنیای دیگر
ز طبع زن، به غیر از شر چه خواهی
وز این موجود افسونگر چه خواهی؟
اگر زن، نوگل باغ جهان است
چرا چون خار سر تا پا زبان است؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی؟
چو گل با صد زبان خاموش بودی؟
چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب، که با گوهرفشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش
در همین راستا:
(ba lahje af-ghani bekhooninesh makhsoosan fele akharesho bekhoonin NAMIKENI)
ای تو که در انتخابات شرکت نَمی کنی در بوستانی و به گلشهر سفر نَِمی کنی
دلم هوای گریه دارد و تو از برای من چشمی تر نَمی کنی
کابل امشب بی تو خوابش نبرد بی وفا چرا ترانه ای و سازی کوک نَمی کنی
در میخانه ها را زده اند قفل بزرگ دَ{ر} کجایی تو ، قدحی پر نَمی کنی
می زند هر دم زیر آب تو کرزای تو صبوری و اعتنایی نَمی کنی
A.k403
اى روشناى آب
اى على موسى الرضا! پاكمرد یثربى، در توس خوابیده!
من تو را بیدار مى دانم.
زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب،
از فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مى دانم.
گر چه پندارند: دیرى هست، همچون قطره ها در خاك،
رفته اى در ژرفناى خواب،
لیكن اى پاكیزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!
من تو را بیدار ابرى پاك و رحمت بار مى دانم.
اى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!
ـ (در كنار دون تبهكارى كه شیر پیر پاك آیین، پدرت،
آن روح رحمان را به زندان كشت) ـ
من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طرّه زرتار مى دانم.
من تو را بى هیچ تردیدى (كه دلها را كند تاریك)
زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر كهكشانى، دور یا نزدیك،
خواه پیدا، خواه پوشیده،
در نهان تر پرده اسرار مى دانم.
با هزارى و دوصد، بل بیشتر، عمرت،
اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاینده!
مهربان خورشید تابنده!
این غمین همشهرى پیرت،
این غریبِ مُلكِ رى، دور از تو دلگیرت،
با تو دارد حاجتى، دَردى كه بى شك از تو پنهان نیست،
وز تو جوید (در نهانى) راه و درمانى.
جاودان جان جهان! خورشید عالم تاب!
این غمین همشهرى پیر غریبت را، دلش تاریك تر از خاك،
یا على موسى الرضا! دریاب.
چون پدرت، این خسته دل زندانىِ دَردى روان كُش را،
یا على موسى الرضا! دریاب، درمان بخش.
یا على موسى الرضا! دریاب.
م.امید