تبليغاتX
قصه شهر سنگستان
 
چنان نشسته ای به عاريت ،

دلم مي رمد.





از مقلات شمس



نوشته شده توسط |Alireza| در شنبه بیستم اسفند 1390 |
 M
زیبا تر از تو که می خندد؟
 بگو!
کدام آب حیات
کدام اکسیر
همچون خنده ات پای زمان را می بندد
و کدام ورد
همچون بوسه ات زمان را جادو!

کدام خورشید
در کدام سیاره آیا هست
که هم بتاید هم ببارد
که من آنگونه در آغوشت
تر و خشک شده ام.

براستی
هزار الهه دیگر
باید از تو بنا کرد
مادرم

16 اسفند90
* در دو سه روز گذشته مادرم به علتی در بیمارستان بستری بود و در این چند روز من بی بهانه به دیدارش نرفتم! مدام شخصیت رمان بیگانه آلبر کامو کابوس وار در ذهنم تداعی می شد...
امروز در شوق دیدنش این متن را نوشتم.

نوشته شده توسط |Alireza| در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |
وصل تو، از آن وصله هایی ست که عمری به من نمی چسبد.
و من وصله ی خسته کننده ی تمام وصل های تو.
اصلاً من آدامس چسبیده ته کفشت
بکش بر لبه ی جدول
بکش بر آسفالت
بکش
نه
نکش
نرو
نکش نرو
که آدامس کنده شده از پای عشق تو را،
نه کسی دیگر لگد می کند
نه حتی دل چسبیدن برایش می ماند باقی.
آخ نکش هنوز تمام نشده... نرو


نوشته شده توسط |Alireza| در سه شنبه دوم اسفند 1390 |
من و یازده دو صفر و 2ریال شارژ ایرانسل، تو و تاچ و طرح طلایی
من و گاز موتور سیکلت قرضی، تو و لیمو سواری و راننده شخصی
من و پیاده رو و آتیش بهمن دودول، تو و پارتی و کوکولی و بچه های سوسول

بیا
با همین 2ریال بهت زنگ میزنم
رو ترک سوارت میکنم
بهمن هارو دود کنیم
اگه شد بینش هم یه چیزی لول کنیم
والا
.

نوشته شده توسط |Alireza| در دوشنبه یکم اسفند 1390 |
 

 آدمی یا زندگی می کند یا می نویسد. آنجا که زندگی می ایستد قلم رسالتش را آغاز می کند.

  و آنگاه که قلم باز ایستاد زندگی ست یا پایان زنده بودن!




نوشته شده توسط |Alireza| در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 |